منوچهر خان حكيم
240
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هيزم بسيار آوردند به روى هم نهادند و لاشهء آن سگ را به روى هيزم نهادند و نفت بسيار بر او ريختند ، آتش زدند ، جسم كثيف او را سوختند . اسكندر روى به جانب ديلم شاه كرد و گفت : اى شهزاده ! ملك حبشه و زنگبار بىسردار و سالار است ، ايستادن تو بيش از اين در اينجا خوبى ندارد ؛ چرا كه آن ملك وسيع بىصاحب و نگاهبان است . القصّه ، اسكندر ديلم شاه را به اعزاز و اكرام تمام به جانب حبشه و زنگبار فرستاد . اما راوى گويد كه چون خسرو گيتىستان خاطر خطير را از وادى مهمّات « 1 » بازپرداخت ، روى به جانب شاهرخ كرد و گفت : اى شهزاده ! در اين مرزوبوم ملك ديگر هست كه صاحب او سركش باشد و اطاعت ما نكند ؟ شاهرخ گفت : شهريارا ! دشت قبچاق فرمانبردار ما نيستند ، پهلوان او قرا خان قبچاقى بود كه به مدد شاه تركان آمده بود . اگرچه آن ولايت از سردار صاحب وجود خالى است ، اوّل دفع ايشان بكنيم بعد از آن متوجّه بيابان قضا و قدر شويم . رفتن اسكندر به دشت قبچاق و صورت بستن ارسطو اما راوى اين تاريخ دلگشا چنين روايت كرده است كه چون اسكندر ، شاهرخ را وداع كرد ، رايت فتح آيت را به جانب دشت قبچاق تحريك داد . بعد از طىّ منازل و مراحل بدان ملك رسيد ، گروهى از گلچهرهها را در آن ملك ديد كه هركدام عارض نازنين خود را از مردم پنهان نمىكردند . اگرچه سالاران از ترس اسكندر ميل دستدرازى به آن نازنينان نمىتوانست كرد ، اما نزديك بود كه از حسرت وصال در سينهء ايشان دل آب شود . اما اسكندر را آن قانون ناموجّه ، مرضىّ طبع نيامد تا كه روزى در بارگاه نشسته بود ، فرمان داد تا جمع بزرگان آن ديار آمدند و در بارگاه نشستند . پادشاه كشورستان هر يكى را فراخور او نوازش كرده ، بعد از آن روى به پيران ايشان و جهانديدگان آن طايفه كرد و پرسيد : چرا مردم اين ملك مستور نيستند و اين نازنينان جمال خود را از مردم نامحرم نمىپوشند و چنان روى باز در ميان مردان مىگردند ؟ ايشان جواب دادند كه ما تمام ،
--> ( 1 ) . از وادى مهمّات : از جهت امور مهّم .